امروز سالگرد ازدواجمون هست . پنج سال پیش یه همچین روزی به خونه بخت رفتم و الان که به گذشته فکر میکنم میبینم خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرشو میکردم عمر در حال سپری شدنه.
امروز سالگرد ازدواجمون هست . پنج سال پیش یه همچین روزی به خونه بخت رفتم و الان که به گذشته فکر میکنم میبینم خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرشو میکردم عمر در حال سپری شدنه.
خیلی حرف واسه گفتن دارم ولی نمیدونم چطور باید بیانشون کنم. دورشدن چندماه م از فضای مجازی یکم نوشتن و نگارش رو واسم سخت کرده.
جابجایی خونه در روزهای اول ممکن بود به قیمت پایان رسیدن زندگیمون تموم بشه . دچار دم گرفتی شدیم ولی خدا را شکر هنوز زنده ایم. هنوز بعد از چهار ماه جابجایی نمیتونم با این خونه ارتباط خوبی برقرارکنم. شاید یکی از دلایلش کوچک بودنشه یا پنجره ها که شیشه هاش رفلکس هستن و همیشه خونه تاریکه و حالت غروب داره.
توی این 3 ماه دو تا مسافرت رفتیم که هر دو شون از قبل پیش بینی نشده بودن که خیلی خوش گذشت. مسافرت اول بخاطر عروسی بود و دومی گردهمایی بچه های دانشگاه بود که بعد از 6 سال دیدمشون. خیلی جو و فضای صمیمی و خاطره برانگیزی بوجود اومد. منو برد به دوران دانشجویی و خیلی خاطرات اون زمان واسم زنده شد. چقدر احتیاج داشتم به این تحول . انگار روحم و جسمم سبک شدن. انگار دلم نمی خواست برگردم .
اگه راجب به قوم شوهر هم بخواهین بدونین همشون سلامت و سر حال هستن و رابطه مون کماکان مثل سابق با احتیاط دنبال میشه.
فعلا.
سلام . وقعا شرمنده همتونم.
این چند روز درگیر جمع کردن وسایل و اسباب کشی بودیم. خونه نقلی و خوبی پیدا کردیم و جابجا شدیم. با اینکه خونه ش از خونه سابقمون کوچکتره ولی کرایه ش دو برابره.
قضیه کوچک شدن سبد خانوار در مورد خونه بد جور صدق میکنه.
اینترنتمون هنوز وصل نیست. از خونه مامانم اینا وصل شدم فقط به خاطر شما دوستای عزیزم. ممنون از همتون . میبوسمتون.
اگه نیستم یا کم پیدام منو ببخشید.
درگیر پیدا کردن خونه از این بنگاه به اون بنگاه هستیم با این اجاره های سرسام آور. دعا کنین بتونیم جای مناسبی پیدا کنیم.