X
تبلیغات
ماجراهای من و قوم شوهر

ماجراهای من و قوم شوهر


سلام. خوبین. امروز صبح وقتی بیدار شدم ناخودآگاه دلم خواست بیام به اینجا سر بزنم. خیلی وقت هست که ننوشتم. اتقاقات زیادی افتاده و خیلی چیز ها تغییر کرده ولی چیزی که عوض نشده رفتارهای خودخواهانه قبله عالمه. هر چه جلوتر میریم و مادر شوهر جان به سن و سالش اضافه میشه منطقش کم و کمتر میشه. بگذریم.

حامد بچه داره شده. چند ماهی هست. یه پسر کوچولو. هر چند من دل خوشی ازش ندارم و ارتباط مون کم، ولی مشکلی بازن و بچه ش ندارم. وقتی بچه ش را واسه اولین بار دیدم خیلی دوسش داشتم و گاهی اوقات دلم واسش تنگ هم میشه. 

خودمم بیشتر مشغول نظارتم و درگیر کار. اوقات فراغتمم بیشتر با کشیدن تابلو یا چرخیدن توی ف ی س ب و ک سپری  میشه. 

نوشتن اینجا گاهی بهم آرامش میداد و میده.  البته چون روش فکری زندگی م را تغییر دادم و سعی کردم تا جایی که امکان داره به قوم شوهر حتی ذره ای فکر هم نکنم،  حرف و مطلب خاصی نمی مونه واسه نوشتن. البته پیدا کردن دوستای مهربونی که الان چند وقتی هسن ازشون بی اطلاعم ناراحتم میکنه. مرسی از دوستانی که وقتی به اینجا سر میزنم، کامنتهای پرمحبتشون انرژی فراوانی بهم میده. مرسی از همه.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 9:25  توسط سارا  | 

سلام دوستای گلم.

ببخشید که دیر به دیر میام و چند جمله کوتاه مینویسم.

ببخشید که چند نفرتون نگران نبودنم شدین. شرمنده م. خدا را شکر حالمون خوبه.

این مدت چند اتفاق ناخوشایند افتاده بود واسه همین دست و دلم به نوشتن نمیرفت.

الان هم فقط واسه رفع نگرانی دوستای عزیزم اینجام. میبوسمتون.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 15:55  توسط سارا  | 


باران كه می‌آید
تا بجنبی
آب پاكی می‌ریزد روی تقدیرت
سر برمیگردانی می‌بینی
عشق دارد
از آن دورها
سلانه سلانه
با همه بار و بندیلش
می‌آید تا سرک بكشد لابه‌لای زندگیت
چشم به هم بزنی
هوایی‌ات می‌كند
انگار نه انگار
خواستی از روزگار محوش كنی
تبعیداش كردی ناكجا آباد
اما
درست اولین قطره كه ببارد برمی‌گردد
عین بختک خودش را
می‌اندازد روی روزهایت
دل هم سنگ رو یخت میكند
دوباره عاشق میشوی
زیر باران
میرقصی
میرقصی
میرقصی

باران كه می‌آید
دل دیگر سر به راه نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 15:42  توسط سارا  | 

امروز سالگرد ازدواجمون هست . پنج سال پیش یه همچین روزی به خونه بخت رفتم و الان که به گذشته فکر میکنم میبینم خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرشو میکردم عمر در حال سپری شدنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 13:8  توسط سارا  | 

 

خیلی حرف واسه گفتن دارم ولی نمیدونم چطور باید بیانشون کنم. دورشدن چندماه م از فضای مجازی  یکم نوشتن و نگارش رو واسم سخت کرده.

جابجایی خونه در روزهای اول ممکن بود به قیمت پایان رسیدن زندگیمون تموم بشه . دچار دم گرفتی شدیم ولی خدا را شکر هنوز زنده ایم. هنوز بعد از چهار ماه جابجایی نمیتونم با این خونه ارتباط خوبی برقرارکنم. شاید یکی از دلایلش کوچک بودنشه یا پنجره ها که شیشه هاش رفلکس هستن و همیشه خونه تاریکه و حالت غروب داره.

توی این 3 ماه دو تا مسافرت رفتیم که هر دو شون از قبل پیش بینی نشده بودن که خیلی خوش گذشت. مسافرت اول بخاطر عروسی بود و دومی گردهمایی بچه های دانشگاه بود که بعد از 6 سال دیدمشون. خیلی جو و فضای صمیمی و خاطره برانگیزی بوجود اومد. منو برد به دوران دانشجویی و خیلی خاطرات اون زمان واسم زنده شد. چقدر احتیاج داشتم به این تحول . انگار روحم و جسمم سبک شدن. انگار دلم نمی خواست برگردم .

اگه راجب به قوم شوهر هم بخواهین بدونین همشون سلامت و سر حال هستن و رابطه مون کماکان مثل سابق با احتیاط دنبال میشه.

فعلا.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 16:4  توسط سارا  | 

مطالب قدیمی‌تر